تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
((اگر میخواهی ارزشت را نزد خدا بدانی نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است؟ ))

سالها جام بدست بردر میخانه زدیم

آتش آن روز که میخ در میخانه شویم

جست و خیزان بانگ براریم که این باده به پاست

این در میخانه که گفتی کجاست

ای کاش روح در طنم پرواز می کرد

همه درهای بسته را باز می کرد

کاش کاغذ دلم را باد می برد

تا زیر سقف افلاک می خورد

با این وجود ما که هستیم

در این چهار راه با که هستیم

اگر خاکیم چرا این گونه هستیم

تمام زندگی را این گونه بستیم

بیا ای آرزوی دور و نزدیک

بیا دیگر چرا این قدر دور نزدیک



+ نوشته شده در  Mon 2 Mar 2009ساعت   توسط باغبان درویش  | 
سر در زیر آفتاب

چه طلای شده

بارش شبنمهای نور

آیاتو آنجا هستی

رنگ زیبای ساده گفتن

کاغذ کاه . گلی

همه چیز وابسته به اوست

آیا تو آنجا هستی

این قدر دست و پا نرنید

ما همه در خوابیم

او در سر سرای ماست

جعبه های خالی خود را دور نریزید

می خواهیم با آن تلوزیون بسازیم

که در جمجمه ی انسانها اثری بگذارد

گیسه ما خالی ست

بگذارید در آن تکه نانی به وفا

بازبازی وسر گرمی

امروز هم مثل روز قبل تکرار شد

تاکی این رسم کهنه

تاکی این قدر بی خونه

داره صدات می کنه

پا تو بردار روی پاهام

می خواهم قدمی بردارم

تاکه شاید در این مسابقه

در کنار سکو ها بایستیم

شاید خوشحال باشیم

همه چیز در آنجاست

+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت   توسط باغبان درویش  | 
آب را در هر صورت

نگذارید که تنها باشد

بهره ی هر قطره ی باده

آجیل سر سفره ی عید نیست

او را بسپارید به یاد

آن همه بود و نبود

لطفا در بزنید

تا که

خاطره ی خوبیها یک باره بیدار شود

شاید بترسد

و دوباره تکرار شود

من همان چرم سیاه روی میزت هستم

دست آلوده ی خود..

به بسپارید به یاد

بازی گوشی قطره ای از باران بود

لحظه ای که تکرار نشد

راستش را گفتیم

گفته ها در هر صورت در غبار زندگی پر معنی ست

به چه کسی رو کنیم

دوستش می داریم

حرف مرا گوش کنید

همه ی دل

 همه وجود

 و همه لحظه های خود

به سپارید به  یک رنگی یکتای ازلی


+ نوشته شده در  Sun 24 Aug 2008ساعت   توسط باغبان درویش  | 
آخرین آلوده های ایم
از دستم نبود
این همه راز نهان
از من نبود
تا به کی در فهمیم
در عمل بی قرار
از عمل
در بینهایت فاصله
این عمل تا کی غریب است
بی عمل هیچاست
این همه فهمیدنی
تا ختم تا فهم را  درمان کنم
با عمل در هم بریزم جان کنم
خوب بود
از حرف چیزی به بالا می کشید
خواب
 درد ما را آرام در گوش باد می وزید
باد هم در خیال ما از غصه آب می شد
باد افروخت و گفت
این درد حاصل نادانی است
پس بجوی که حاصلش دردخدا شود

+ نوشته شده در  Sat 28 Jun 2008ساعت   توسط باغبان درویش  | 

آخرین لحظه اگر آب شدم

باکی نیست

لحظه ها  در گذر باد می شکنند

باز در این خانه باز است

کوچه خلوت

درحیاط آینه ها روی زمین می رقصند

آب در حوضچه حرف از او می زد

چه صدای بود

که مرا بیمارکرد

در و دیوار به من خیر شدند

گفتند چرا این جای

گفتم

شاید کنار بامم

شاید در نسیمم

شاید در آب خنک رودخانه

بله

هرچه بگویم

در زیر برفها نمی ماند

زنگ تفریح دارد تمام می شود

ومن

+ نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت   توسط باغبان درویش  | 

آهسته روی خط زندگی

پاورچین تماشا می کرد

لحظه ها هر چه جلوتر می رفت

حسرت بودن دیدن

خاک را نوازش می کرد

آیا حقیقت دارد

دوست داشتن

نفرت از لحظه ای که تو در آن نیستی

خوب می فهمم

چه کار، بی خودی کردم

تو را فراموش کردم

گریه کردم

درنبودت خود نبودم

نمی دانم لحظه ها مرا می بیند

یا که پرواز مرا می خواند

می شود بی خیال همه ی

حادثه ها

رنگها

مزه شیرین عسل

حتی آهنگ جوش و خروش دریا

داشتم فکر می کردم

گویا راهی پیداست

همه چیز درآنجا

رنگ زیبای تو رامی فهمد


+ نوشته شده در  Wed 12 Dec 2007ساعت   توسط باغبان درویش  |