اگر مایلید وبلگ هم دیگر را لینگ کنیم در
بخش نظرات اعلام کنید

روز حسرت
آسمان داشت سیاه می شد من فکر می کردم شاید طوفانی در راه است اما این گونه نبود در کنار من مردی ایستاده بود با چهره ای بسیار شاد به او گفتم چرا تو این گونه شادی او به آرامی گفت من به او گوش دادم وعمل کردم او مرا بخشید..... چند قدمی دیگر رفتم فردی روی سنگی نشسته بود به او سلام کردم صدای مرا نمی شنید او هر چند لحظه سرش را بالا می آورد وبه فرد کناری که خیلی خوشحال بود نگاه می کرد وخیس عرق می شد از او سوال کردم او گفت از من مپرس که باور نکردم امروز راه دیگر راه برگشتی نیست دارند مرا به گشت زار آتش می برند
خدایا در روز حسرت خودت همراه من باش که من بی تو راه را کم می کنم .....


خانه ای در دل بساز

سالها گذشته است و این طلای زمان هیچ وقت متوقف نمی شود گفته بودی این کار را نکنم وکردم گفته بودی این را نخورم ولی خوردم گفته بودی به خودم احترام بگذارم ولی گوش ندادم بله ای دوست غریب من به تو گوش ندادم
وتو را آن گونه که هستی باور نکردم و می دانی من تو را از خوذم راندم ولی تو هر روز هر لحظه بامن بودی ومی دیدی چگونه مشتاق دیار غیر تو بودم باز به من امیدوارم که دوباره پیش تو آیم چون می دانی چه عاقبتی منتظر ماست عاقبتی که تو به هر بهانه می خواهی ما را ببخشی نمی دانم مثل اینکه هنوز در خم یک کوچه ایم درون خود گیر کرده ایم ای مهربان زه بنده ... مرا که ........

آری بام بلا را به کسی می دهد که می خواهد گوهر وجودش به نقطه آزادی برساند او را در پرورشگاه صدف می گذارد میان صدفهای دیگر در درون یک صدف تا که مروارید وجدمان لحظه ی ناز تر از عشق به باور باشد وبزرگتر از رنگ سبز برگ یک درخت زیباتر از دریاچه ی در حال وضوعظیم تر از سجده بر پیراهن باد و می رهاند همه آهنگ های نامزون وجود می رساند لحظه ای بی نهایت
در درون چهل چراغ باغبان. می رساند...می رساند







