تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
((اگر میخواهی ارزشت را نزد خدا بدانی نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است؟ ))

گفتاری  برای آینده.........

اگر مایلید وبلگ هم دیگر را لینگ کنیم در

 بخش نظرات اعلام کنید


+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  | 

روز حسرت

آسمان داشت سیاه می شد من فکر می کردم شاید طوفانی در راه است اما این گونه نبود در کنار من مردی ایستاده بود با چهره ای بسیار شاد به او گفتم چرا تو این گونه شادی او به آرامی گفت من به او گوش دادم وعمل کردم او مرا بخشید..... چند قدمی دیگر رفتم فردی روی سنگی نشسته بود به او  سلام کردم صدای مرا نمی شنید او هر چند لحظه سرش را بالا می آورد وبه فرد کناری که خیلی خوشحال بود نگاه می کرد وخیس عرق می شد از او سوال کردم او گفت از من مپرس که باور نکردم امروز راه دیگر راه برگشتی نیست دارند مرا به گشت زار آتش می برند

 خدایا در روز حسرت خودت همراه من باش که من بی تو راه  را کم می کنم .....


+ نوشته شده در  Sat 27 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  | 

 چه کسی قایق را سوراخ کرد

هر شخصی به همراه درونش در روی اقیانوس دنیا حرکت می کند من دارم هر بار قایقم را سوراخ می کنم و بهد می خواهم قایق ام را تعمیر کنم ولی می بینم آنقدر سوراخها زیاد است که تنهای  نمی تونم  خدایا به من توانی بده که قایق وجودم را تعمیر کنم خدایا صبری  بده  که در روی  قایق که  ایستادام  مشکلات  باعث نشود که تو را فراموش کنم وقتی تو خواستی چون که همه چیز به خواست توست و توانستم قایقم را تعمیر کنم بزگترین لذت یعنی لذت لقاء خود را نسیبم کن و به من بادبانی بده که به سرعت خود را به تو برسانم ودر این راه از همه سبقت بگیرم امین

+ نوشته شده در  Fri 26 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  | 

خانه ای در دل بساز

آمدی که مرا بر بالین ابر نهی به آن سوی گل زار  ها ببری یا مرا سوار بر روح آتش صحرا  ببری باید آسان باشد برای تو این کارها . خدایا و در دلم ظهور کن بیا وخانه بساز بدون اجازه باغچه بساز بدون اجازه خدایا بیا من  تمام وسعت دلم را  به تو تقدیم می کنم بساز هر چه که می خواهی بیا مثل آنها روزها در دلم  رودخانه از محبت بساز دیگر طاقت دوریت را ندارم تورا می بینم میان نظم دانه های انار تورا  در کنار سفره ای از گلاب می بینم ومی فهمم چقدر از تو فاصله گرفتم ..... می بینم خانه های تو را چگونه در دلم خراب کردم ...مرا... بیا بیا

+ نوشته شده در  Thu 25 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  | 

 من تو را بیرون کردم

سالها گذشته است و این طلای زمان هیچ وقت متوقف نمی شود گفته بودی این کار را نکنم وکردم گفته بودی این را نخورم ولی خوردم گفته بودی به خودم احترام بگذارم ولی گوش ندادم بله ای دوست غریب من به تو گوش ندادم

وتو را آن گونه که هستی باور نکردم و می دانی من تو را از خوذم راندم ولی تو هر روز هر لحظه بامن بودی ومی دیدی چگونه مشتاق دیار غیر تو بودم باز به من امیدوارم که دوباره پیش تو آیم چون می دانی چه عاقبتی منتظر ماست عاقبتی که تو به هر بهانه می خواهی ما را ببخشی  نمی دانم مثل اینکه هنوز در خم  یک کوچه ایم درون خود گیر کرده ایم ای مهربان زه بنده ... مرا که ........


+ نوشته شده در  Wed 24 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  | 
صدف

آری بام بلا را به کسی می دهد که می خواهد گوهر وجودش به نقطه آزادی برساند او را در پرورشگاه صدف می گذارد میان صدفهای دیگر در درون یک صدف تا که مروارید وجدمان لحظه ی ناز تر از عشق به  باور باشد وبزرگتر از رنگ سبز برگ یک درخت زیباتر از دریاچه ی در حال وضوعظیم تر از سجده بر پیراهن باد  و می رهاند همه آهنگ های  نامزون وجود می رساند لحظه ای بی نهایت

در درون چهل چراغ باغبان. می رساند...می رساند


+ نوشته شده در  Tue 23 Oct 2007ساعت   توسط باغبان درویش  |