تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
( خدایا دلی به ما بده که تو را با تمام وجود بفهمیم)

 ما همیشه باز می می مانیم از حادثه ها

وقتی می خواهند خمیر رو در تنور بگذارند آتش روشن می کنند خمیر رو آماده می کنند و بعد در تنور می گذارند خمیر یک نان خوش مزه ای می شود  او که خیلی ما رو دوست داره می خواهد ما خوش مزه و قشنگ بشویم وبعد ما رو پرواز می ده طوری که یک نقطه می شویم و او رو بزرگ می بینیم وخود رو کوچک هر کاری  بهای دارد باید ما بسوزیم تا  قشنگ بشویم بسوزیم تا شگوفه بدهیم و راحت بدون این که دست پاه بزنیم تو دریا ی پر مهر خدا شنا کنیم ولی چگونه با مبارزه بانفس  مبارزه با خواستهای شیطانی ----  که من.....

 


+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 

رفتی از این خانه

بردی آن همه شور و حال مستانه

لحظه ای خود را نشان دادی

ما را به حال خود امان دادی

وقتی تو در دلم بودی

گریه هایم معنی پرواز می داد

بوی عطر گل یاس می داد

دیدگانم همه چیز را با تو می دید

آسمانم همیشه اسم تو را می خواند

گذشته است آن روزها

پریده است آن همه نغمه های بارانی

دگر من نیستم تو هستی

بیا به حال حسرتم دلی بسوزان

بیا و هدیه بیاور عشق آسمانی را         

                                

                                                   از باغبان درویش


+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 3 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
گفتار برای آینده...

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باغبان درویش  | 

 

 آسمان بوی بهاری می دهد

 

کوچه هادارند صدایت می کنند

نغمه ها آهسته نگاهت می کنند

باد فریادی به بالا می برد

خنده ها گویای حوادث می شوند

ساز ها با رنگ ها در هم شدند

خوی باران را فراموش کردام

آه جانان را چه مدهوش کردام

بر سر میزات

              خود را فراموش کرد ام

خواستم باشم ولی دیدام که تنها مانده ام

لحظه ای  در خود شوم آهسته پروازی کنم

در زمان عاشقان آینه دار خود شوم

نازنین باران ببار

طوفانی از آنان ببار 


+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  | 
آن سوی آفتاب

پرواز کردیم و دیدیم آن چرا که باید می دیدیم و یا خیال کردم که دیده ام و تیری بر بالمان خرد که ما را زخمی کرد وچند دقیقه ای است که در یک گذرگاه داریم راه می رویم ولی نمی دانم خروجی آن کجاست می خواهم روزی قدم به آسمان بگذاریم روزی فریاد زمان سر دهم روزی به خاک خود بمالم شاید نسیم سحر بوی گلهای تو را به من برساند می رساند وقتی می رساند که دیگر چیزاز من نمانده وباید از نو شروع کنم دوست من تو بی نهایت بار خود را به من نشان دادی و من کور بودم تو در کنار من بودی ندید ام تو در هنگام ساختن زنجیر های سوزان در کنارم بودی می خواستی مرا با خود ببری ولی من نیامدم چه بگویم از این همه در خواب رفتن دارد زخمم چرکین می شود دوای درد من توی که آرامش بخش دردهای بیا که همه چیز با تو آغاز می شود بیا چیزی بزرگ تر از خورشید را هدیه بیاور بیا دلم را پور نور کن تا که جز تو هیچ چیز را نبینم میدانم سخت است ولی تو می توانی ....


+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  |