آمدی که مرا بر بالین ابر نهی به آن سوی گل زار ها ببری یا مرا سوار بر روح آتش صحراببری باید آسان باشد برای تو این کارها . خدایا و در دلم ظهور کن بیا وخانه بساز بدون اجازه باغچه بساز بدون اجازه خدایا بیا من تمام وسعت دلم را به تو تقدیم می کنم بساز هر چه که می خواهی بیا مثل آنها روزها در دلم رودخانه از محبت بساز دیگر طاقت دوریت را ندارم تورا می بینم میان نظم دانه های انار تورادر کنار سفره ای از گلاب می بینم ومی فهمم چقدر از تو فاصله گرفتم ..... می بینم خانه های تو را چگونه در دلم خراب کردم ...مرا... بیا بیا
+
نوشته شده در 86/08/03ساعت 1 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش
|