تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
( خدایا دلی به ما بده که تو را با تمام وجود بفهمیم)

آن سوی آفتاب

پرواز کردیم و دیدیم آن چرا که باید می دیدیم و یا خیال کردم که دیده ام و تیری بر بالمان خرد که ما را زخمی کرد وچند دقیقه ای است که در یک گذرگاه داریم راه می رویم ولی نمی دانم خروجی آن کجاست می خواهم روزی قدم به آسمان بگذاریم روزی فریاد زمان سر دهم روزی به خاک خود بمالم شاید نسیم سحر بوی گلهای تو را به من برساند می رساند وقتی می رساند که دیگر چیزاز من نمانده وباید از نو شروع کنم دوست من تو بی نهایت بار خود را به من نشان دادی و من کور بودم تو در کنار من بودی ندید ام تو در هنگام ساختن زنجیر های سوزان در کنارم بودی می خواستی مرا با خود ببری ولی من نیامدم چه بگویم از این همه در خواب رفتن دارد زخمم چرکین می شود دوای درد من توی که آرامش بخش دردهای بیا که همه چیز با تو آغاز می شود بیا چیزی بزرگ تر از خورشید را هدیه بیاور بیا دلم را پور نور کن تا که جز تو هیچ چیز را نبینم میدانم سخت است ولی تو می توانی ....


+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  |