کوچه هادارند صدایت می کنند
نغمه ها آهسته نگاهت می کنند
باد فریادی به بالا می برد
خنده ها گویای حوادث می شوند
ساز ها با رنگ ها در هم شدند
خوی باران را فراموش کردام
آه جانان را چه مدهوش کردام
بر سر میزات
خود را فراموش کرد ام
خواستم باشم ولی دیدام که تنها مانده ام
لحظه ای در خود شوم آهسته پروازی کنم
در زمان عاشقان آینه دار خود شوم






