تبليغاتX
برای اطلاع پیدا کردن از به روز شدن عضو خبر نامه شوید





Powered by WebGozar

بدون خدا هرگز
( خدایا دلی به ما بده که تو را با تمام وجود بفهمیم)

آهسته روی خط زندگی

پاورچین تماشا می کرد

لحظه ها هر چه جلوتر می رفت

حسرت بودن دیدن

خاک را نوازش می کرد

آیا حقیقت دارد

دوست داشتن

نفرت از لحظه ای که تو در آن نیستی

خوب می فهمم

چه کار، بی خودی کردم

تو را فراموش کردم

گریه کردم

درنبودت خود نبودم

نمی دانم لحظه ها مرا می بیند

یا که پرواز مرا می خواند

می شود بی خیال همه ی

حادثه ها

رنگها

مزه شیرین عسل

حتی آهنگ جوش و خروش دریا

داشتم فکر می کردم

گویا راهی پیداست

همه چیز درآنجا

رنگ زیبای تو رامی فهمد


+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 10 بعد از ظهر  توسط باغبان درویش  |